|
دوباره آمدنت را به خوابهايم خواهم گفت آنها مرا به آرزويم خواهند رساند كاش هميشه خواب بودم اي كاش... + نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر 1389 10:23 توسط سمانه
زندگي چون گل سرخ است پر از خار پر از برگ پر از عطر لطيف يادمان باشد اگر گل بچينيم خار و عطر و گلبرگ هر سه همسايه ديوار به ديوار همه اند زندگي چشمه آبي ست و ما رهگذريم بنشين بر لب آب عطش تشنگي ات را بنشان صفايي بده سيمايت را و اگر فرصت بود كفش ها را بكن و آب بزن پايت را غير از اين چيزي نيست زندگي... آينه اي شفاف است تو اگر زشت و يا زيبايي تو اگر شاد و يا غمگيني هر چه هستي تو در آينه همان ميبيني شاديت را درياب چون گل عشق بتاب تا در آينه هستي گل هستي باش
ميگويم: سلام کسي جوابم نميدهد پس خدانگهدار ميگويم! شايد از سر اتفاق + نوشته شده در شنبه نهم مرداد 1389 13:44 توسط سمانه
اين روزها.. روزهاي... اما روزهاي پر بارانيست... هم هواي اينجا ابريست....هم هواي دلم... بي اختيار مي بارم...بي دليل...بي هوا... اگر به باران رسيده بودم... اگر از باران گذشته بودم.... حيف كه باران راهم را بست... مثل باد كه يادم را برد... مثل آفتاب كه مرا سوزاند... انگار... ابر و باد و مه و خورشيد و فلك در كارند.... و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمانی است که همچنان که تو را میبوسند، در ذهن خود طناب دار تو را میبافند...
خيالت دلبرا نازنين يارا
چراغان مي كند خانه ما را
شبانگاهان كه بي تابم براي تو
خوشم با گريه كردن در هواي تو
مي بارد نو به نو ديدگانم
مي جوشد نام از زبانم
باده تلخ غمت هر كه نوشد
كنج غم را كي به شادي مي فروشد
باز هم اين چشم ابري با من است
خانه و فانوس اشكم روشن است
عاشقي در من غزل خوان مي شود
كوچه هاي دل چراغان مي شود
شبكه سوزنهانشعلهريزد بهجاناينمنواينشور شيدايي
ديده درياي غم سينه صحراي غم كو دگر تاب شكيبايي
قرار جان از كه جويم
غم دل را با كه گويم
دلبرا از داغ تو لاله گل كرد
هركجا نام تو آمد ناله گل كرد
باده تلخ غمت هركه نوشد
كنج غم را كي به شادي مي فروشد چشمان ِ تو گل ِ آفتابگردانند به هر کجا که نگاه کنی خدا آنجاست ... حسین پناهی + نوشته شده در دوشنبه هفتم تیر 1389 22:51 توسط سمانه
آدمک آخر دنیاست بخند آدمك مرگ همینجاست بخند آن خــدایی كه بزرگش خوانـدی به خدا مثل تو تنهاست بخنــــد دستخطی كه تو را عاشق كرد شوخی كاغذی ماست بخنــــد فكـر كـن فكـر تو ارزشـمند اسـت فكر كن گریه چه زیباست بخنــــد صبح فردا به شبت نیست كه نیست تازه انگار كه فرداست بخنــــد راستی آن چـه بـه یـادت دادیـم پر زدن نیست كه درجاست بخنــــد آدمك نغمه اغاز نخوان به خدا آخر دنیاست بخند...
بگو به کدامین بند تبعیدت کنم تا هر ثانیه به خاطرم دستبرد نزنی؟ من 89/3/17 ای که هوای من شده ای دم زدن در تو حیات من است... + نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389 23:25 توسط سمانه
سلام! تو این پست میخوام اولین شعر خودمو بذارم!!!امروز صبح از زور بیکاری روزهای قبل امتحان!!!!!!یه کاغذ برداشتم شعرهایی که دوست دارمو نوشتم بعد یاد حرف چندتا از دوستان افتادم که میگفتن منتظر شعرای خودم هستن!شروع کردم به نوشتن و خط زدن!یک ربعی همین کارو کردم تا این شعر درپیتی که میخوام بذارم از کار دراومد!خودم که فکر میکنم واسه اولین تجربه شعری زیاد بد نیست!نظر شما چیه؟استاد فارسی عمومیمون که میگفت شعر گفتن الکی نیست باید کلی مطالعه کنی وزن و آهنگ بشناسی...!ولی من در خودم این همه حوصله نمیبینم که برم این همه مطالعه کنم!میخوام بی هوا شعر بگم!حالا از همه دوستای عزیزم میخوام نظر خودشونو صادقانه بهم بگن و راهنماییم کنن.ممنون تنها... درون سلول اتاقم به تقلای نور نگاه میکنم پرده مخملی اتاقم بی رحمانه نور را از چشمان بی فروغم دریغ میکند همانند او... که حتی عکس روی دیوارش نگاهش را از من میگیرد و من بی اختیار زمزمه میکنم چرا... چرا...چرا... دیشب باران قرار با پنجره داشت
چکار با پنجره داشت ؟... قیصر امین پور + نوشته شده در شنبه هشتم خرداد 1389 12:43 توسط سمانه
نمی دانم چه می خواهم خدایا گفتی دوستت دارم و من به خیابان رفتم ! فضای اتاق برای پرواز کافی نبود.... گروس عبد الملکیان + نوشته شده در دوشنبه سوم خرداد 1389 17:58 توسط سمانه
|